محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1235

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « پيمبر در آفتاب و باد است و انصاف نيست كه ابو خيثمه در سايهء خنك و آب خنك و غذاى مهيا با زن زيبا در باغ خود سر كند . » و به زنان گفت : « به سايبان شما در نيايم و به دنبال پيمبر روم ، توشه اى براى من فراهم كنيد . » و زنان چنان كردند ، و او بر شتر خويش نشست و به دنبال پيمبر رفت و وقتى به دو رسيد كه در تبوك فرود آمده بود . ابو خيثمه در راه به عمير بن وهب جمحى برخورد كه او نيز پيش پيمبر مىرفت و رفيق راه شدند و چون به نزديك تبوك رسيدند ابو خيثمه به عمير گفت : « من گناهى دارم و چه بهتر كه تو عقبتر از من بيايى . » و عمير چنان كرد و ابو خيثمه برفت تا به نزديك پيمبر رسيد كه در تبوك فرود آمده بود و كسان گفتند : « اى پيمبر خداى سوارى از راه مىآيد . » پيمبر گفت : « چه خوب است ابو خيثمه باشد . » گفتند : « به خدا ابو خيثمه است . » و چون شتر بخوابانيد بيامد و پيمبر را درود گفت . پيمبر گفت : « ابو خيثمه خطر به تو نزديك بود . » پس از آن ابو خيثمه قصهء خويش را با پيمبر بگفت كه با او سخن نيك گفت و دعاى خير كرد . و چنان بود كه وقتى پيمبر به حجر رسيد آنجا فرود آمد و مردم از چاه آن آب گرفتند و چون شب آمد پيمبر گفت : « از آب اينجا ننوشيد و وضو نكنيد و اگر خمير كرده‌ايد به شتران دهيد و از آن نخوريد و هيچكس از شما امشب تنها از اردوگاه برون نشود . » و كسان چنان كردند كه پيمبر گفته بود ، مگر دو تن از بنى ساعده كه يكى به حاجت رفت و ديگرى شتر گمشدهء خود را مىجست . آنكه به حاجت رفته بود مخرجش بسته شد كرد ، و آنكه به جستجوى شتر رفته بود باد او را ببرد و به كوهستان طى افكند . و چون